تبليغاتX
یادداشهای یک دلقک

یادداشهای یک دلقک

 

امروز برای ثبت نام پسرم در یکی از مدارس دولتی واقع در یک شهرک سازمانی در شهرمان مراجعه کردم. قبلا هم رفته بودم و گفته بودند امتیاز بندی است. شما یا باید ساکن این شهرک باشید یا همسر و یا خودتان شاغل در سازمان مربوطه باشید و برحسب دارا بودن هر کدام از شرایط امتیاز بندی و ثبت نام خواهید شد. از آنجایی که هنوز در این شهرک متبرکه ساکن نشده ایم تنها یک امتیاز وجود داشت که آن هم شاغل بودن همسر گرامی بنده بود در سازمان مربوطه. اما خب کسر امتیاز داشتیم. یکی از دوستان همسر گرامی ناظم مدرسه بودند که پس از دست به دامانی ایشان و خواهش و التماس آن جناب به درگاه حضرت مدیر مدرسه کاشف به عمل آمد آن جناب از سه کلاسی که باید برای پایه ی اول دبستان ثبت نام کند که احتمالا چیزی بین شصت تا هفتاد و پنج نفر باید باشد - تنها نام سی و پنج نفر را خواهد نوشت. بعدا در گوشی به همسرم گفته بود من اختیاراتی دارم که اگر وقت بی وقتی فرمانداری وکیلی به هر تقدیر آدم حسابی ای سفارشی بکند بتوانم دانش آموز جدید ثبت نام کنم. این طور آدمها هم معمولا کولر گازی موکت وسایل کمک آموزشی گرانقیمت یا لوازم مور نیاز دیگر مدرسه را خریداری می کنند. کولر گازی هم که مستحضر هستید در تابستانهای جهنمی اهواز حکم نفس دارد . بگذریم از اینکه آن سالهای نه چندان دور بچه های همسن و سال من و بزرگتر از من در کلاسهای بدون کولر که هیچ حتی بدون پنکه درس می خواندیم. فکر کنید که سال شصت و چهار و شصت و پنج در دبستانی که درس می خواندیم حتی کلاس کافی برای درس خواندن نبود. در یک کانتینر چهارده متری پنجاه دانش آموز باریک و کوتاه را چپان چپان می نشاندند کنار هم و معلم در فاصله ی نیم متری از چشم بچه ها مجبور بود روی تخته سیاه چیز بنویسد. هر دو هفته یک بار بچه های کلاس سوم به بالا را می بردند توی کانتینر ها که مثلا عدالت که چه عرض کنم لا اقل ظلم بالسویه را رعایت کنند.

داشتم از کولر گازی می گفتم که خیلی ها هنوز فکر میکنند با گاز کار می کند. در مورد این فقره عرض شود که کولر گازی وسیله ایست برقی، که مانند یخچال و فریزر با گازی مشابه گازهای سرد کننده ای که در لوله های سیاه عقبی دستگاه اقدام به سرد کردن هوای انواع مختلف جهنم می نماید. که البته انواع مختلف همین جهنم هم محل اختلاف فقها و علماست که کار نداریم، جهنم داغ داریم و جهنم با حرارت و شرجی و جهنم خفقان دار و جهنم خفقانی با کارآیی کشتار جمعی. که این کولرها فقط برای دو نوع اول جوابگو هستند. قیمت این کولرها هم بسته به قدرت موتور و مارک و نوعشان متفاوت است. از کولر سیصد هزار تومانی هست که از انواع قدیمی هستند که در پنجره ها نصب می شوند و کولرهای اسپلیت که از انواع با کلاس تر و گرانتر به حساب می آیند که گویا حدود یک میلیون وجه رایج مملکت پایتان آب خواهد خورد. که به هر تقدیر مبلغ گزافی است برای ثبت نام در مدرسه ی دولتی ای که خواه نا خواه در اواسط سال کیسه ی گدایی اش به سمت والدین دراز خواهد شد.

از قضا دوستی دارم که نه ساکن آن شهرک هستند نه خودشان یا همسرشان شاغل در آن سازمان فخیمه ی ملی شده ی لعنتی. مثل خانمهای با اعتماد به نفس با ایشان و همسرشان به دبستان مذکور رفتیم. قاطی مردمی که می آمدند و با اصرار می خواستند کودکشان را ثبت نام کنند و مدیر طاقچه بالا می گذاشت نایستادیم. شوهر دوستم نامه ای به مدیر داد و پسرش را ثبت نام کرد. اما چون من نامه ای نداشتم، چموشانه گفت نه خیر آقا نمی شود. بعد فکر می کنید چی شد؟ خودتان خوب می دانید، الان با لبخند موذیانه ای دارید میخوانید و میگویید خب گفتن داشت؟ راستش نه. حق با شماست. صحنه دقیقا همانست که می دانید. این دوست ما تلفنش را برداشت به کسی تلفن زد و جریان را گفت. از پشت تلفن کسی گفت: چی؟ ثبت نام نکرده؟ غلط کرده. 

ده دقیقه بعد من نامه ای در دستم بود که مدیر مدرسه را مثل موشی که رویش آب ریخته باشی وادار کرد نامه ی معرفی به مرکز سنجش کودکان به من بدهد. بدون درد سر و گفتن یک کلمه. نامه را باز کرد، خواند و با احترام و سلام و صلوات نامه ی مربوطه را دستم داد.

شوهر دوستم فروشنده ی شریفی است که بزرگترین و پر رونقترین فروشگاه این شهرک را اداره می کند. آدم مومن، مردمدار و شریف به معنی کامل کلمه. کسی که حرفش آنقدر برو دارد که نامه هایی از این دست را بدهند دستش و بگویند غلط میکند بهمانی که تمرد میکند مرتیکه!

از صبح در فکر فیلم خانواده ی پواسونار هستم و دیالوگی که به تمامی در خاطرم نیست و در مورد برندگی کارد یک خانواده ی شیرفروش حرف میزد. امروز روز کوچکی است و من همان آدم کوچک، دلم هم همانقدر کوچک است و آروز می کند کاش یک مغازه ی لبنیاتی داشتم. توی همین جهنم خفقان آور.  

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 15:30 توسط بهاره اله بخش |

 

شوخی کردم. کلا علاقمند که نیستم هیچ علاقه هم ندارم.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 11:20 توسط بهاره اله بخش |

 

من به شما علاقمندم اما

۱)اگر اینقدر که  من به شما علاقمندم شما به من علاقمند بودید وبلاگم کلی بازدید کننده داشت مجموعه داستانم هم تا به حال به چاپ هشتم رسیده بود.

۲)اگر اینقدر که من به شما علاقمندم شما به من علاقمند بودید تا حالا صد دفعه به من پیشنهاد ازدواج داده بودید و من رد کرده بودم چون من خیلی وقت پیش ازدواج کرده ام و بزودی باید برای پسرم آستین بالا بزنم اما این کار را نمیکنم چون مخالف شرع و عرف است اگر هم با حسب اتفاق  آستینم را بالا بزنم اشکالی ندارد چون معمولا از این ساق دستها هست... دستم میکنم.(من به ساق دست با رنگهای مختلف و ترجیحا همرنگ با کیف و کفشم هم علاقمندم.)

۳)اگر اینقدر که من به چیز علاقمندم به کره و مربا هم علاقمند بودم حالا وزنم از اینی هم که هست بیشتر بود چون معمولا صبحانه فقط نان و چیز و گردو با چای شیرین دوست دارم که کالری اش از کره مربا کمتر است.

۴)اگر اینقدر که شما به وبگردی علاقمندید دنبال درس و مشق و کسب علم بودید تا الان در المپیادهای مختلف علمی و فرهنگی و ورزشی مقامهایی کسب میکردید که من قبلا کسب کردم . من قهرمان پاورلیفتینگ و دو میدانی و ریاضی و چیز جهان در پانزده سال اخیر بودم. میگید نه؟ آمارش هست مدارکش هم موجوده.

۵)اگر کلا شما به هر چیزی علاقمند بودید و کمی ذوق نشان می دادید ضریب علاقمندی مرا به مسائل مختلف حدس می زدید.   با حدس ضریب علاقمندی من در مورد علاقمندی های دیگر من  که حال چیزشان را ندارم  و ارسال پیامک  به شماره ی ستاد تبلیغاتی من  بطور رایگان در حزب من ثبت نام کنید. افراد حزب پس از انتخابات در اولویت برنامه های پرداخت وجوه نقدی قرار می گیرند.

انتخابات - پیتزا- آشپزی- داستان- چیز-مراجعه به مراکز خرید  - رنگ سبز- پیامک بازی- چیز- تعریف کردن لطیفه- وب نگاری و نت بازی--یه چیز دیگه - برخی از دوستان داستان نویس که یکی دو سال قبل برحسب اتفاق موفق به کسب چیز های زرین شده اند  و الان در نظر خودشان محلی از چیز دارند -دعوتی دادن و مهمان کردن اقوام و آشنایان- زیارت- سیاحت- مسافرت- چیزهای دیگه ای غیر از موارد بالا.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 14:15 توسط بهاره اله بخش |

 

امشب دلم تنگ شده بود برای دستهای پیر و ضعیف بی بی جان که ده تابستان پیش  شبی با دف ضرب گرفته بود و برایم میخواند:

سرم ز بی کُلَهی آسمان کلاه من است               تمام دشت و بیابان وبال کار من است

                              دلبر جان اگر یار منی دِ بیا وگر یار دگری دِ برو

به بیستون که رسیدم گرفته بارانی                    اگر غلط نکنم اشک چشم فرهاد است

                             دلبر جان اگر یار منی دِ بیا وگر یار دگری دِ برو

 

چند روز قبل کسی خواب بی بی جان را دیده بود که مدام گریه میکرده و می گفته چرا بهار به فکرم نیست؟ نگاه کن ! این لباسهای یک ماهگی بهار است که نگه داشته ام... به بهار بگویید چرا به یادم نیست؟ 

بی بی جان تو  که لابد از آن بالاها وضع و حال  ما را می بینی که؟ پریشانی ول کن ما نیست. زیاد پیش نمی آید به یاد کسی بیفتیم از درد بی کلاهی. همانطوری که آن شب هم میخواندی. هنوز هم باد بارانهای بیستون را می آورد و من خیس اشکهای فرهادم ...  اما گهگاه که غافل می شوم به یاد همه تان هستم مطمئن باش بی بی جان.

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 1:21 توسط بهاره اله بخش

 
شنگول و منگول در دره پریزاد
 
 
آرش شفاعي: «خط قرمز روي گيج‌گاه زن» اولين مجموعه داستان «بهاره الله‌بخش» داستان‌نويس اهوازي است كه چند داستان خواندني دارد و هر داستان در فضايي خاص روايت مي‌شود.

نويسنده سعي كرده است با تجربه كردن فضاهاي متنوع از داستان‌هايي با فضاي فانتزي و بهره‌گيري مدرن از داستان‌هاي آشناي كودكانه تا داستان‌هايي با فضاهاي پيچيده و روايتي تودرتو و ديرياب، خواننده را با تجربه‌هاي مختلف خود در داستان كوتاه آشنا كند.

به همين دليل است كه در اين مجموعه هم داستاني چون «روايت ام» با اتكا به داستان شنگول و منگول مي‌خوانيد و هم داستاني مانند «شبكه كف كرده» كه به سرگرداني ذهني يك بيمار رواني در فضاي مجازي و خاطرات گذشته مي‌پردازد. درنگ بر تنهايي‌هاي انسان معاصر، ريز شدن در جزئيات زندگي امروز، توجه به شيوه‌هاي مختلف روايت و پرهيز از تكرار تجربه‌هاي داستاني مرسوم در فضاي داستان‌نويسي امروز بويژه در ميان داستان‌نويسان جوان از ويژگي‌هاي اين مجموعه داستان است. نويسنده اين مجموعه داستان درحال نگارش رماني است كه بزودي آن را به ناشر خواهد سپرد. 
 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 9:24 توسط بهاره اله بخش |

 

نمایشگاه بین المللی کتاب ـ روز ـ داخلی

 

 ـ  اصغر؟ میگم... یه کتاب شعر بخرم؟

ـ اممم ... خب میخوای هم ... بخر.

ـ به نظرت چی بخرم؟

ـ اون پسره هست ته اون غرفه ...

ـ خب؟

ـ انگار شاعره ببین کتابش کدومه از خودش بخر.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 21:0 توسط بهاره اله بخش |

 

 

نشر رَسش

سالن عمومی 

غرفه ۱۶/ راهروی ۲۲

 

سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

نخستين مجموعه‌ي داستان بهاره اله‌بخش منتشر شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در اصفهان، اين مجموعه‌ي داستان با نام «خط ترمز روي گيجگاه زن» توسط نشر رسش به چاپ رسيده است.

اين مجموعه شامل 10 داستان کوتاه از اين داستان‌نويس در بيست‌ودومين نمايشگاه بين‌المللي کتاب به مخاطبان ادبيات داستاني عرضه خواهد شد.

تعدادي از داستان‌هاي کوتاه اله‌بخش در جايزه‌هاي ادبي برگزيده شده‌اند.

انتهاي پيام

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 1:23 توسط بهاره اله بخش |

 

 

زمزمه های مرموزی در شهر جریان دارد. اما ملت همیشه در صحنه می دانند که همه شایعه است. اهواز که روی دریایی از ثروت به خواب فرو رفته است از محرومترین شهرهای  کشور نیست. کارکنان شرکت ملی نفت ایران از صد سال قبل تا کنون مطابق زحماتشان به حق و حقوق  خود رسیده و کاملا مطابق با حقوق همتایان خارجی شان که مشغول کار در همین مرز و بوم هستند حقوق دریافت می کنند. زمزمه های سیاه شایعه است.حقوقهای چند هزار دلاری کارکنان شرکتهای خارجی و نیمه دولتی نفتی شایعه است. اینکه اهواز و مناطق نفتی سهمی از درآمد نفتی ـکه با خون دل و از زمین آبا و اجدادی زیرپایشان استخراج می کنند ـ ندارند شایعه است. اینکه نفت در رگهای سنگهای زیر پای شما جریان دارد دلیل نمیشود که از درآمد نفت جاده و راه و اتوبان داشته باشید. نفت سرمایه ی کل کشور است. شایعه است که در اصفهان هر چند ماه یک بار پلهای رو گذر و زیر گذر مثل قارچ از نقشه ی شهر سر در می آورند و در تهران بهترین امکانات شهری در اختیار هموطنان است. شایعه است که اهواز کلان شهر بی در و پیکری است که فضای سبز متناسب با جمعیت گرما خورده و خسته و محرومش ندارد. شایعه است که شهرداری اهواز بودجه ای صرف مسائل فرهنگی شهروندان نمی کند. در این شهر هر چند وقت یک بار مسابقه ی بادبادکها برگزار می گردد. شایعات سیاه همه جا هست. وقتی در جاده های تنگ و باریک اهواز رانندگی میکنید به این شایعات فکر نکنید. متخصصان دکلهای نفت هم در همین جاده ها در رفت و آمدند که دکلها - یونیتها-لوله های انتقال نفت به پالایشگاهها مشکلی نداشته باشند. جان می کنند که نفت براحتی استخراج شده و به بهره برداری برسد ارز بیشتری به کشور وارد شده ماشین ایرانی بیشتر تولید شود و هموطنان به آسودگی به تولید مثل مشغول باشند. پس جای نگرانی نیست. با هر تصادف تنها ماشینها و افراد از بین می روند که به آسانی قابل جایگزینی هستند. آب کارون را از سرچشمه قطع کنید و به یزد و قم و اصفهان شهرهای خشکتر بفرستید.آسوده باشید مردم این شهر بدون هیچ چشمداشتی همه چیز را تحمل می کنند و به کمترین ها قانعند. پول نفت را بین شهرهای دیگر قسمت کنید اینها سرمایه ی کل کشور است و البته ما به درآمد نفتی متکی نیستیم و مسلما صادرات غیرنفتی نقش مهمی در اقتصاد کشور دارد. اینها همه شایعات سیاه است. به این مسائل فکر نکنید فقط مواظب جان و اموالتان باشید شهر نا امن است. مواظب ماشینهای سنگین هم باشید. شهری چون کلان شهر اهواز  هر چند جاده ی کمربندی ندارد اما خیلی چیزها دارد.کامیونها و تریلرهایی که از هیچ شهر دیگری اجازه ی عبور ندارندبا آخرین سرعت از کوچه کوچه ی این شهر می گذرند . همینطور تابستان دلپذیری دارد که  از راه می رسد و زمزمه های سیاه فقط یک شایعه است.

 

 جناب آقای مهندس فلان کارمند شماره ی بهمان

به پاس ۳۴ سال خدمات بی شائبه ی جنابعالی در شرکت ملی نفت ایران به نشانه ی قدردانی از  تخصص و مهارت و کار پرتنش و ۲۴ ساعته در  دکلهای حفاری و گذران بیش از نیمی از عمرتان در کانکس های غیر مجهز و به دور از خانه و خانواده در سالهایی که حتی امکان ارتباط تلفنی از کوه و بیابان با همسر و فرزندانتان نداشته اید این لوح تقدیر به شما اهدا می گردد. هیچ تقدیری نمیتواند چهار سال دوری شما از خانواده ای که زیر بمباران- تنشهای زمان جنگ و تهدیدهای گاه و بیگاه دشمن تمام ترسهای دنیا را بدون مرد خانواده شان تحمل کردند جبران کند اما به پاس تمام سالهایی که گرمای بی امان تابستانهای طاقت فرسای اهواز - حومه و بیابانهای جنوبی کشور را در بدترین شرایط رفاهی تحمل کرده و  با بدترین - بد مزه ترین و سنگین ترین آب شرب تشنگی جهنم ۳۴ مرداد متوالی را بر خود هموار داشته اید  این شرکت شما را به برنامه ی آیین بزرگداشت بازنشستگان شرکت نفت مناطق نفت خیز جنوب دعوت می کند.

به عنوان قدردانی از خانواده شما که به دلیل کار اقماری حضرتعالی در این شرکت ملی شده ی فخیمه نیمی از شبهای عمر خود را بدون مرد خانه به صبح رسانده اند و بزرگوارانه نبود شما را در نیمی از زندگی مشترک و یا نیمی از کودکی و نوجوانی و جوانی خود تحمل کرده اند - سه عدد فیش شام مفصل در باشگاه نفت اهواز واقع در شهرک نفت اعطا می گردد.

نا گفته پیداست به دلیل همکاری روابط عمومی این شرکت و  آگاهی همکاران از اینکه امکان قدم رنجه کردن نوه ها یا فرزندان شما به این مراسم وجود دارد در ابتدای مراسم یک بسته حاوی رانی- کیک شکلاتی - موز و یک بسته دستمال کاغذی به شما ارزانی خواهد شد که در مراسم تحمل صدای وحشت آور دکتر محمد اصفهانی تناول نمایند.  یادآور می شود در صورت امکان بسته ی حقیر حاوی کارت هدیه ی اعتباری که به شما امکان خرید حداقل جنس از کوچکترین مغازه ها خواهد بود هر چه سریعتر از دید دیگران مخفی کنید که باعث سرشکستگی این شرکت که سی و چهار سال امکان کار کردن شما با چیزی در حدود ده برابر حقوق فعلی در هر شرکت خارجی یا نیمه دولتی از شما گرفت - نگردد.

 

 لازم به ذکر است به علت نبود وقت جهت انجام ویرایش و بازبینی این متن به دلیل مشغله ی زیاد کارمندان ذیربط روابط عمومی این شرکت از شما عذرخواهی نخواهد شد.

با احترام روابط عمومی شرکت ملی نفت مناطق نفتخیز جنوب

 

پ ن: به پاس سی و چهار سال تلاش برای معاش حلال- نگفتن مجیز این و آن- دم نزدن از محرومیت از تمام مواهبی که آب قابل شرب و هوای قابل تنفس و محل زندگی در خور کمترین شان بود - بزرگمنشی و رضایتمندی تان از خدا و بندگانش- چه کسانی که مدیونت نیستند از جمله من که تمام اینها برایم همیشه سخت بوده و هست.  پدر مهربانم بازنشستگی معصومانه تان مبارک.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 0:35 توسط بهاره اله بخش |

 

چقدر جای همه خالیست

وقتی همه رفته اند

و تو

تازه برگشته ای

 *************************************************

 

این روزها که هیچ چیز مزه ی خودش را نمی دهد

مزمزه کردن  مهربانی نهفته در ایمیل  پدر غنیمتی است.

 

sale no ra be nore didganam va ghovate va etkae zendeganiman
bahareh,nahied,abozar,davood,kamran,khodayar,zahra,kamyar,kaihan,sara.tabric
va shad bash migoiem va arezoye tofighe roz afzon baraye shoma az
khodavand bozorg darim.

-- mama ,baba
Your Sincerely

                                       

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 22:11 توسط بهاره اله بخش |

 

قسمتی از رمان  منتشر نشده ی" آنها نیمه شب در بهشت فریاد می کشند":

به پدربزرگهایم، پدر، همسر،برادر و عموهایم: شرکتی ها...

 

تا مدتها فواد همه جا را گشت. بین ما که نبود یا اگر بود، آفتابی نشده بود. از محله ی قدیمی شان شروع کرده بود: باغ شیخ. اطراف خانه ی بازسازی شده ی پدربزرگش که حالا شده بود، مغازه ی فروش دستگاههای تصفیه ی آب. می شد همان اطراف هم مدرسه ای های قدیمش را پیدا کرده باشد و روزها را دم مغازه های خرت و پرت فروشی و کله پزی و لبنیاتی هایشان دستمال به دست بایستند، با چشمهای ریز شده و موهای کدر شده، بادبادکهای ناآرام به دام افتاده لابه لای انبوه سیمهای برق را نگاه کنند.

بعد هم محله ی کارون. خانه های دو اتاقه ی کارگری ردیف شده که روی هر ردیف شماره ی کوچه را با رنگ قرمز نوشته اند: لین هفت. هنوز خیلی همکارهای قدیمی اش آنجا هستند. می شد سری به برو بچه هایی زد که با هم استخدام شده بودند و در مجلس عروسی همدیگر با نی همبون و تنبک رقصیده بودند. با پیراهنهای یقه خرگوشی نارنجی و...


ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387 4:35 توسط بهاره اله بخش |

 

صفحه ی کهنه ی یادداشتهای من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

مادرم گفت: نه چارشنبه ست!

به شعر هیچ کسی هم کار ندارم اما چشمم هنوزم تو نخ ابره که بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 11:56 توسط بهاره اله بخش |

مردان کوچک هر قدر هم شیر بخورند بزرگ نمی شوند

مردان کوچک هر قدر بزرگ هم بشوند 

نهنگ نمی شوند

شاید کمی بزرگتر از یک زیردریایی کوچک

آنقدر که بشود زیر آب رفت و زیر آب اسبهای دریایی را زد

و به عروس دریایی تنهایی هجوم برد 

 که تک و تنها

به زیارت گنجِ کشتی های شکسته رفته است



 بنابر  اخلاق حرفه ای: بی خیال



+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 23:52 توسط بهاره اله بخش |

 
 
 آگهی نوشته بود
یک مستخدم جهت بارگاه سلطان
چه می دانستم خود شاه گوشی را بر میدارد
دیگر نتوانستم حرف بزنم
اما رسما استخدام شدم
با حکم و مهر و موم و امضای مبارک
حتی بدون حقوق هم مکفی است 
 
 کفشها را جلوی پای جان نثاران جفت می کنم:
« بانک خودتان است ، خوش آمدید
بانک ضامن ، صله ی همه را به حساب شخصی شان واریز میکند»
 
و چشمهای هنوز خیس به لبخندی دل می سوزانند:
«دیوانه است بیچاره»
 
گاهی خوب است
به تمام صفحه نیازمندی ها زنگ بزنی
تا بفهمی جمعیت آهوها
روز به روز زیادتر می شود.
 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 13:38 توسط بهاره اله بخش |

 

قناری های پر بسته بخیلند

می خواهند پر به تن هیچ پرنده ای نباشد

اصلا به اردکها فکر نمی کنند

که حتی

لاکپشتها را هم به آسمان می برند

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387 8:22 توسط بهاره اله بخش |

يك وبلاگ‌نويس:
مطالب بدون ويرايش و تعمق سبب كم‌رونق شدن وبلاگ‌ها مي‌شوند

 

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران

به اعتقاد يك وبلاگ‌نويس، يكي از مشخصات وب‌گردي و وب‌نويسي، دوره‌هاي زماني و فاصله انداختن بين به‌روز كردن وبلاگ‌ها از سوي نويسنده و حتي خوانده شدن آن از طرف مخاطبان است. ...


ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 7:31 توسط بهاره اله بخش |

 

مادر سردرد دارد.  رودخانه پل دارد. آنها زیر پل یک چادر دارند. آنها در چادر زندگی می کنند.من با مادر و برادرم به چادر آنها رفتیم. مادر با سردرد برای آنها نان گرم خرید.  آنها خانه ندارند.  زیر پل هوا سرد است. زمین سرد است. دیشب باران آمد. مادر برای آنها  چایی و قند و برنج برد. آنها امشب غذا دارند. اما مادر امشب سردرد دارد.

                                                                       بیست صد آفرین پسرم

 

اینجا اهواز است. اینجا هم داستان فراوان ریخته است. فقط کافی است یک بیل برداری.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 13:20 توسط بهاره اله بخش |

گناه من چه بود اگر  تا آن وقت

کسی  بشارت نداد به آمدن پسری؟

اما هنوز  مهرم به دلت هست

 میدانم پس گرفتنی هم نیست

پسرتان که بدنیا بیاید

جان من هم آزاد می شود

 

                                 قربانت سارا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 12:53 توسط بهاره اله بخش |

 
شايد وقتي در حال تحمل كردن صحنه‌هاي كشدار يك سريال تلويزيوني هستيد، انتظار نداشته باشيد هر وسيله يا شخصيتي كه از جلوي دوربين رد مي‌شود ، در خط كلي داستان سريال نقش سرنوشت‌سازي را ايفا كند. اما وقتي با يك فيلم طرف هستيد، قضيه فرق مي‌كند. وقت محدود فيلم اجازه ورود هر كاراكتر يا نمايش هر صحنه‌اي را نمي‌دهد. در داستان هم دقيقا همين قضيه صادق است. وقتي با قالب ادبي‌اي به نام داستان كوتاه طرفيم، كلمات و جملات براي حذف نشدن و ماندن به دلايل قانع كننده‌تري نياز دارند.
با توجه به حجم كم داستان كوتاه انتظار مي‌رود صحنه به صحنه‌اي كه داستان‌نويس در اختيار خواننده قرار مي‌دهد، در خدمت پيشبرد داستان باشد. همان‌طور كه نشانه‌ها و علائمي ‌كه آرام و در طول متن در اختيار مخاطب قرار مي‌گيرد.

در طول خواندن «آن گوشه دنج سمت چپ»، نوشته مهدي ربي، بارها و بارها به شخصيت‌هايي برمي‌خوريم كه اهل شهر خاصي نيستند، به لهجه خاصي حرف نمي‌زنند و تفكر و تعصب بومي‌ خاصي هم ندارند؛ اما بدون هيچ دليلي مدام در خيابان‌هاي اهواز پرسه مي‌زنند... 


ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 9:47 توسط بهاره اله بخش |


خیلی قبل از جدی شدن بحث داستان کوتاه کوتاه در ادبیات مکتوب امروز، مردم با این پدیده البته به صورت شفاهی آشنایی داشتند. لطیفه‌های بسیار جالبی که در مدت بسیار کوتاهی در مورد رویدادهای مختلف ساخته و همه‌گیر می‌شد. با یک بررسی کوتاه در این زمینه و مرور لطیفه‌های قدیمی و جدید درزمینه‌های مختلف که در طی دهه‌های اخیر شنیده شده،می‌توان به قدرت روایتگری این داستان‌ها پی برد. داستانک‌های چند کلمه‌ایی که البته برای داستان شدن راه درازی در پیش دارند. در این بین گاهی به متون کوتاهی بر می‌خوریم که می‌توانند از نظر ادبی قابل اعتنا باشند.
سوابق تاریخی استقبال مردم از متون کوتاه و کم حجم احتمالا برمی‌گردد به کتابچه‌های حکایات ملا نصرالدین و کشکول‌های قدیمی که همه چیز از همه جا داشتند، اما کوتاه و گزیده. حالا هستند کسانی که این استقبال را کاملا به جهان مدرن و کمبود وقت و زندگی ماشینی مربوط می‌دانند. با این وجود در سال‌های اخیر فعالیت ادبی در این زمینه آنقدر ناچیز بوده تقریبا در حد هیچ است. در عوض اگر خدا قسمت کند در نمایشگاه سالانه‌ی کتاب شرکت کنید به غرفه‌های پرفروشی برمی‌خورید که تا دلتان بخواهد داستانک‌های با ماخذ اینترنت عرضه می‌کنند. داستانک‌هایی که تقریبا بویی از داستان بودن نبرده‌اند و حتی نام نویسنده‌ای برخود ندارند.

ادامه ی مطلب را در اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 1:8 توسط بهاره اله بخش |

 

هیچی... همینطوری.

 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 5:18 توسط بهاره اله بخش |

  آن سوی خط

می زند زیر گریه و بریده بریده میگوید: هر شب خواب مامان و مسعود ر و می بینم . دیشبم بابا. چرا زنگ نمی زنن؟ اتفاقی افتاده؟

گوشی را دست به دست میکنم و میگویم: نه. چه اتفاقی؟

ـ تو رو خدا بابا حالش خوبه؟

با خنده می گویم: معلومه که خوبه دیوونه. ماموریته. نمیساعت پیش زنگ زد. حال تو رو هم پرسید. گفت بهت بگم برای عید که میای ایران مرخصی میگیره.

خداحافظی که میکنیم با نوار مشکی گوشه ی قاب عکس پدر بازی میکنم فقط برای اینکه زیر نگاه مادر و مسعود که از دو قاب دیگر به من زل زده ا ند احساس ناراحتی نکنم.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 15:38 توسط بهاره اله بخش |

 

قورباغه ام روی خط قرمز نشسته

 

 دفتر پاره ام گوشه ی انبار 

  

معلم عزیزم، خدایت بیامرزد اما

 

بیست و پنج سال قورباغه های اشتباهی

 

 در جوبهای محله مان پرسه زدند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 12:54 توسط بهاره اله بخش |

 کدام آدم بی انصافی میگوید کهور زیباترین درخت دنیا نیست؟ کی ادعا میکند از نخل و کُنار زیباتر و پربار تر هم وجود دارد؟ آلبالو و هلو و گلابی هر مزه ای دارند برای خودشان دارند. برای جنوبی جماعت خوشمزه ترین میوه کُنار است. میگویید نه؟ پس چرا تا باد کُنارها را میریزد از خودبیخود می دویم زیر کنار تا نگذاریم یک دانه اش هم زیر آفتاب ظهر بهار بخشکد؟

پ ن: عمه ی بزرگم همیشه میگوید: گنجشک را بردند باغ بهشت. گفت: وطن وطن وطن وطن.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 9:11 توسط بهاره اله بخش |

 

مچاله و نمدار

افتاده به گوشه ای.

روزنامه ی بیست و هشتم اسفند!!

میخواست صدای پاکی ندهد

بوسه ات بر پیکر شیشه ها!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 23:58 توسط بهاره اله بخش |

 

آخرین پنج شنبه ی امسال هم اگر فراموش نکنم حلوا درست میکنم. حلوای علفه. به رسم خیلی از اقوام ایرانی از جمله بختیاری ها. نان تیری که بلد نیستم بپزم. فقط حلوا درست میکنم و از ناچاری لای نان تافتون. الباقی فرق نمیکند با آن وقتها. چهارشنبه ی آخر سال، خرمای هسته و کلوزه گرفته را در شیر خیس میکردیم.آفتاب نزده پوسته های براق خرما را جدا میکردیم و خرما و شیر را چنگ میزدیم. یک خمیر نرم قهوه ای. بعد آرد گندم که در روغن حیوانی  سرخ میشد، خمیر شیر و خرما را میریختیم توی دیگ و حالا هم نزن پس کی بزن. خوب که سرخ میشد، نصیب هر قرص داغ نان، یک کفگیر بزرگ، حلوای علفه بود که عطر روغنش همسایه ها را مست میکرد. امسال هم توی غربت حلوا درست میکنم. توی شهری که کسی رسم ندارد حلوای علفه بپزد. اینجا بوی روغن حیوانی که می آید، خیلی ها جلوی دماغشان را میگیرند و میگویند پیف. اما من درست میکنم. دلم میخواهد باز هم فکر کنم، درگذشتگان منتظر رسیدن حلوای آخرین پنج شنبه ی سال هستند. حلوا را که قسمت میکنم، از بالای ابرها داد میزنند: بچه ها حلوا رسید. هل ندیدین بابا... به همه میرسه.

پدر بزرگها و مادربزرگهایم دوباره مثل قدیمها، آنوقت که همسایه بودند، آن بالا دور هم نشسته اند و مرا نگاه میکنند که نانهای حلوایی را تا میزنم. پدر بزرگها به هم نگاه میکنند و لبخند می زنند و مادر بزرگها  سر تکان می دهند یعنی: خوب، خیلی هم بد نشده. بچه های این دوره که بلد نیستند حلوا بپزند. اما خب باز هم این یکی..

آره... امسال باز هم حلوا درست میکنم. حلوای علفه. پسرم باید یاد بگیرد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 12:6 توسط بهاره اله بخش |

 

۱۷ سالم بود. همه چیز فرق میکرد. نگاهها، شبها، بهار ها.

حالا ۱۷ سالم نیست. همه چیز فرق میکند. نگاهها، شبها و...

بهار ها هم فرق میکنند...

 

در میان ازدحام و همهمه

آمدی و چشم من تو را شناخت

رفتی از میان جمعیت ولی دلم

با نگاه گرم تو چه ها که باخت

نیمه های یک شب بهار بود

گویی آسمان ستاره بار بود

روی تو در آن میان چنان که ماه

از دلم مپرس زانکه زار زار زار بود

بقیه ش دیگه یادم نیست....................

 

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 22:32 توسط بهاره اله بخش |

یه وقتی پشت کت دیوید کاپرفیلد فقید یه تیکه کاغذ چسبونده بودن

 

                                            من گاز میگیرم!

 

بابا ملت سردشونه ...

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 13:25 توسط بهاره اله بخش |

با نقش پسرهای علافی که روزگاری سر راه هنرپیشه های زن زیر ابرو برنداشته ی دهه ی شصت می ایستاند و متلک پرانی میکردند کارش را شروع کرد. با شلوارهای تنگ و کوتاه و موهای بالا زده ای که آنروزها کمیته میگرفت و توی سرشان چارراه باز میکرد. تا ماهها با همان لباسها دست به کمر سرکوچه شان می ایستاد و به نقطه ی نامعلومی زل میزد تا بلکه کسی یادش بیاید او را کجا دیده. میزان موهای پشت لبش که از بیست و نه بیل و یک خاک انداز به سی بیل افزایش یافت، کارگردانها بفکر افتادند اگر از شلوارهای پیلی دار خانواده که مد روز بود بپوشد به درد نقش خواستگار میخورد بویژه که خواستگار از نوع محجوب باشد با ریش ستاری و اینها...  از آن به بعد هر جا مینشست ژست همان خواستگار محجوب را میگرفت و سعی میکرد موهایش را همانطور سشوار بکشد که گریمور  کشیده بود. بعد ها در چند سریال نقش افسر پلیس پیدا کرد که بیشتر سکانسهایی که در آن حضور داشت به دلایلی حذف میشد. گیریم که دست و پا چلفتگی مفرط ایشان باعث و بانی اش نشده باشد. این شد که شد عشق ترمز دستی کشیدن و پرش از ارتفاع شد. مثلا وقتی زن همسایه کلیدش را جا گذاشته بود اولین کسی که داوطلب بالا رفتن از دیوار و پرش به آن طرف میشد جناب سروان خودمان بود. البته گاهی هم به سرش میزد با موتور کیف قاپها را تعقیب کند و جلوی چشم تماشاگران کوچه و خیابان شروع کند مثل رزمی کارها به کتک زدن . که اغلب همان دقیقه ی اول ورق برمیگشت و مثل سیاهی لشکرها از دست نقش اول فیلم چنان کتکی میخورد که تا چند روز نای تکان خوردن از رختخوابش را نداشت. چند نقش معتاد و دزد و قاچاقچی هم بازی کرد در یک سری فیلم از جمله : بازگشت به سرزمین مادری، پرواز بر فراز، شاهینهای شکاری و غیره که خداییش در صحنه های بخصوصی باعث میشد ملت با هیجان بیشتری تخمه بشکنند و پاکتهای پفک نمکیشان تند و تند خالی بشود.  از آن به بعد عشق لاتی حرف زدن شده بود و افه ی مرام و معرفتش ملت را خفه میکرد. آخرش هم اینقدر با مرام شده بود که دیگر با همه پای بساط می نشست تا وقتی که سریال آتقی و محمود دینی پخش شد و همه را به راه راست هدایت کرد و خیلیها از جمله ایشان رفتند توی ترک. بگذریم که چند سالی هم هیچ پیشنهادی نداشت و مجبور شد مدتی مسافرکشی هم بکند تا یک روز یکی از عوامل یک سریال کلید نخورده ی تاریخی سوار تاکسی اش شد و بعد از زدن یک کباب مشتی، بالاخره آلبوم عکسها و لیست فیلمها و سریالها و کلیپهای تبلیغاتیی که بازی کرده بود از داشبورد ماشینش در آورد و تپاند توی زیپ نیمه باز کاپشن همان عوامل صحنه!!! و با مخلصیم و چاکریم چند روز بعد برای تست حاضر شد و خداییش عجب گریمی از آب در آمده بود. با آن چشمهای سورمه کشیده و ریش سفید و ابروهای گره خورده میشد یا رو را با نعوذ بالله شخص شخیص یکی از پیامران اولوالعزم اشتباه گرفت چه برسد به صحابه ی پیامبر اسلام. از قضا زد و عجب سریالی از آب در آمد. ملت کار و زندگیشان را رها میکردند که شمایل صحابه ی پیامبر را ببینند.

حالا سالها از آنوقت میگذرد. از آن موقع تا به حال کتابهای حدیث و روایت زیادی را ورق زده و هنوز دیالوگهای صحنه به صحنه ی سریال را بخاطر دارد که در جشنهای صدا و سیما و مجالسی که هوادارانش حضور دارند تکرار کند. از سر صحنه ی سریال به این طرف که مجبور بود هر شب جلوی دوربین نماز شب بخواند تا بحال هنوز نماز شبش ترک نشده و لزوم اجرای این آیین الهی را به آحاد ملت توصیه میکند. چند ردیف کتابی که گفته بود در مورد عرفان لازم دارد را یک دور خوانده و جزوه برداری کرده و هنوز وقتی ریشش را به شیوه ی همان صحابه علیه السلام نوازش میکند گزیده ای از همان اوراد و اذکار را زمزمه میکند. صورتش نورانی شده و در وجنات و سکناتش حب خدا و رسولش موج میزند. مردم داری و مردم دوستی اش ورد زبانهاست و طمانینه و طنین گفتارش باعث شد برای اجرای یک برنامه ی تلوزیونی مناسب به نظر بیاید. الان هنرپیشه ها ، نویسنده ها و صاحبنظرانی که مهمان برنامه شان هستند، استاد صدایش میکنند و در پایان گفته هایشان خطاب به او که از نیکان روزگار هستند التماس دعا میگویند. هنوز که هنوزه برای تازه کارها تعریف میکند که هنگام بازی در سریال چه حال و هوای روحانیی را تجربه کرده و اصلا همه ی کارها از بازی و تصویر برداری و الباقی کارها چه قدر با کمک نیروهای متافیزیکی( این کلمه را هم از مهمان یکی از برنامه ها یادگرفته) پیش میرفت. ولی هیچوقت درمورد اینکه بازی در این نقش تا چه میزان در سیر و سلوک مادی و معنوی او نقش داشته حرفی نمیزند. نقش بعدی اش نقش یک روح پاک است با لباس و ریش سفید. بعدها در صحرای قیامت راه خواهد رفت و در حال و هوای روح فیلم کذایی ارواح دیگر را به راه راست فرا خواهد خواند.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 10:5 توسط بهاره اله بخش |

 

کلا فکر نکنم به قیافه م بخوره که امروز به اندازه ی دویست نفر آدم عاقل و بالغ سالاد درست کرده باشم. .

در همین زمینه کامیار به روز است.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 14:49 توسط بهاره اله بخش |

حبه ی  انگور از توی ساعت بزرگ چوبی سرک کشید. دوید توی بغل خانم بزی و داد زد: «مامان ! آقا گرگه شنگول و منگول رو خورد. »

خانم بزی روی زمین وا رفت. انگار با خودش حرف بزند توی گوش حبه زمزمه کرد: «بذار این آخرین باری باشه که مزه ی درد و ترس رو می چشن. کوچولوهای بیچاره م.»

+ نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386 2:53 توسط بهاره اله بخش |

X

Home
.Bahar 20.
Email

Archives

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386



Links


مسافر
کامیار اکبری
کیهان جوادی
عقايد يك دلقك
آرش شفاعي
آرش شفاعي2
ازبيكرانه ها
عروض
پوریا گل محمدی
همين الان
پاورقی
يادداشتهاي آخر شب
كم كم هم زياد است
مجله اينترنتي مانيفست
مسجد سليمان
جواد كليدري
محمد فرخ طلب
سمانه نائيني
طنازيهاي دو ايده آليست
داستانهای زاگرس
تحقیقات شخصی یک دانشجوی کوچولو
مهدی علاقمند
وقت تمام
غزلداستان_ محسن فرجی
لیلا ملک محمدی
آتی بان
جن و پری
شلاقهای ادبی
سعید معتمدی
محمود قلی پور
آیت دولتشاه
زهرا نوری
مریم دلباری
مطرود
ایمان عابدین
بر پله ی آخر
مجید اسطیری
ذبیح رضایی
همراوی(نشریه تخصصی داستان)
علیرضا نقوی
لغتنامه دهخدا
شاعرانه
زنبور گاوی
ضامن آهو
یادداشتهای یک دختر ترشیده
سیامک احمدی
فائزه شاکری
علی شاه علی
پروین کاشانی زاده
بنیامین جوادی
I am persian
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
اطلاعات
اعتماد
ایران
همشهری آنلاین
جام جم آنلاین
فارس
مهر
ایبنا
ایرنا
ایسنا
آرشیو پیوندهای روزانه



::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها:



Design by : Bahar 20


=============================== =============================== Link Code: =============================== ليست وبلاگ‌های به روز شده ===============================